تبليغاتX
تنهايي هاي دينا
در ساحل خوشبختی

سایه ای از خیال تورا در کنارم نقش زدم

....لذت بردم

سراپا سرخ شدم

داغ شدم

حس شدم

تا آمدیم  پرواز کنیم

موجی آمد

.........

من کف شدم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/23ساعت 10:44  توسط دينا | 
آرزوی دیدنت را لحظه لحظه

در وجودم یادگاری دارم ومیمانم

 اما گوش کن

 تو سرابی بیشتر تا اینکه سیبی خوب و قرمز

 من در این لحظات آخر هم

برایت خوب خواهم مرد

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/22ساعت 14:55  توسط دينا | 
چقدر زود دیر یشه

بعضی وقتها هم بر عکسش

اتاق تنهاییهام

یک ساله شد و من ...

چقدر ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/07ساعت 1:10  توسط دينا | 
بعد از 5 سال

 اين همان جمعه دلگير است

با همان نواي آشناي غريبي كه ...

فكر نمي كردم بعد از اين همه سال

 باز هم همان غروب غربت

همان تنهايي غريب

 با همان واژه هاي تكراري

به سراغم آيد

 و...

فكر نمي كردم همان خستگی ها از ندیدنت

 وهمسو با تو نشدن ها

 قلبم را بفشرد

و دوری و نرسیدن به تو

باز هم بعد این همه سال

 آزارم دهد

.رفتی و

تنهایم گذاشتی و فکر نکردی

 بی تو بعد این همه دوری

بازهم غربت فراقت

 آزارم دهد.......

فقط رفتی؟

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/02ساعت 2:1  توسط دينا | 
سلام بر سرور و سالار دین.....

سلام بر آن لبهای خشکیده.....

سلام بر علی اکبر

سلام بر شیر خوار کوچک.......

سلام بر اهل بیت نزدیک پیامبر(ص)......

سلام بر آنکس که جبرئیل بر او افتخار می کرد......

سلام بر آنکس که حرمتش شکسته شد......

همینکه بانوان حرم اسب تو را بلا زده و خواری رسیده دیدند

 و زین تورا واژگونه یافتند

از خیمه ها بر آمدند

 در حالیکه گیسوانشان را بر چهره ها پریشان ساخته

 و نقاب از چهره انداخته و سیلی بر صورتهایشان می زدند........

پس وای بر آن گناهکاران و فاسقان

با کشتن تو اسلام را کشتند....

و مادرت حضرت زهرا (س) در ماتم تو دردمند شد.....

 

التماس دعا

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/18ساعت 2:47  توسط دينا | 
ناراحتم

عصبانیم

از دست کسی نه

از دست خودم

از بی لیاقتی چشمام

از بی مرامیه قلبم

یه چیزی تو گلومه که داره دیوونم میکنه

آخه از هرکی ناراحت ودلگیر میشدم

یاد شما می افتادم

می گفتم شما که باشین غصه نداره

دلشوره چنده

حلا باورم نمیشه

بعد از یک سال دوری و انتظار

اینجوری تحویلم بگیرید

خیلی سخته

آخه از شما توقع نداشتم

می دونم یه حکمتی داشته

ولی از کریم

از بزرگی مثل شما یه جور دیگه توقع داشتم

دلمو خوش کرده بودم عرفه بیام پیشتون

بیام و از ته دل کمک بخوام

بیام و خودم و شارژ کنم

بیام و از اون گنبد نورانی نور دل بگیرم

بیام بشینم تو صحن گوهرشاد و از دور زیباییهاتون و نگاه کنم

برم تو صحن سقا خونه و عطوفتتون رو باز تجربه کنم

ولی نمیدونم چرا همه چی خراب شد

می دونی آقا بدون شمامیمیرم

تموم میشم

آقا تنهام نذارید که به اندازه کافی تنهام

الان تو فرودگاه مهر آبادم

دستمم فقط به طرفه خودتون درازه

خودتون باید یاری کنید که بهتون برسم

مثه چک برگشتی برنگردم

یا باب الحوائج

دلمو گره زدم به پنجرت دارم میام

دوست دارم تا برمیگردم گره هامو وا کنی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/17ساعت 23:50  توسط دينا | 
قرمزي دود سيگارت تمام وجود مرا خاكستري كرده

 وتو مثل هميشه بي ملالي از دوري ما

اي كاش تمام شدنم را همانطور كه با حسرت

 پك آخر را مي زدي مي فهميدي

..........

و من در حسرت لحظه اي

كه تكيه گاه قرمزت را له كني

 نه تن سردو

 خاموش شده از احساس مرا

 

و تو بي تفاوت تر از هميشه

شبم را رها كردي

 

بي دعاي خيري كه شايد زودتر سحر شود

تا من كمتر دود محو در قفس سنگی تو شوم

 

ولي تو باز خوابي ومن در حسرت اي كاش ......

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/02ساعت 2:14  توسط دينا | 
سعی میکنم دوباره شروع کنم

دوباره عاشقانه ها را

دوباره پر کشیدن هارا

دوباره دریایی شدن هارا

و دوباره

.سر خط

شروع

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/05ساعت 23:44  توسط دينا | 

کلی بغض دارم

به اندازه تمام تاریکیهای اتاقم بغض دارم

به اندازه تمام بی تفاوتیهایت

ای کاش در این چهار گوشه سیاه یک سپیدی را با تمام دریای نگه داشته در چشمم نظاره گر بودم

وقتی به عکسهایم نگاه میکنم عکس عکسها را حس می کنم

دارم تمام می شوم در آرزوی اینکه در قطره از چکیده شدنم مرا بفهمی

بفهمی ومن از حس این فهمیدنم لبخند بزنم

لبخندی که لحظه ای تفاوتمان را خط خطی کند

آخر/آخر

تفاوتهامان را با کدام هق هق جبران کنم

با کدام سکوت

آرزوهای ناکام مانده یک عمر را با کدام فریاد طراحی کنم

هیچ کدام از حرفهایم را نفهمیدی و خوابیدی

بی ملالی

که اصلا ملالهایمان هم متفاوت است

فقط می ترسم

میترسم از روزی که بر بالای بالینم اشک پشیمانی بریزی ولی نه برای دردهای چندین ساله ام

برای چیزهایی که برایم پشیزی نمی ارزیده وچشمهایم را باز از حرص این ببندم که نفهمیدیم وبه دروغ

 مثل همیشه ادعایش را کردی نه درکش را

کلی بغض دارم

به اندازه تمام دادهایت در این سالها

نه 

 بیشتر

به اندازه تمام دروغهایت

به اندازه...

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/12ساعت 4:13  توسط دينا | 

چند روزيست كه ذهنم درگير است از حادثه اي غمناك

از غم دختركي كه نمي دانم به كدامين بن بست در زندگي كوتاهش رسيده بود كه اينگونه نوپايي جواني خودرا به روي ريلهاي آهنين و مرگ گونه مترو انداخته بود

نمي دانم كدامين طوفان در زندگي اش گرد وغباري درست كرده بود كه اينگونه خود را......

نمي دانم

نميدانم كجاي راه بود.كدامين از ما دلش را شكسته بوديم؟آخر ما در دل شكستن قدريم فقط به روي خود نمي آوريم"

كدامين ما درد دلش را شنيديم وبي توقفي.....ازكنارش گذشتيم كه اول از كنار انسانيت خود وبعد از يك هم خون /هم نفس/هم وطن مي گذريم

نمي دانم به چه سياهي رسيده بود كه هيچ سفيدي را حس نكرد.آيا ليلي شده بودومجنونش بازار مشترك بود ويا از ترس رسوايي كه مجنون خياباني برايش گذاشته بود اينگونه خودرا رها كرد.چه حسي داشت؟يعني در اين دنيا به اين بزرگي خدا را نديد؟يا شايد از اين دنياي دون وپست ميخواست خود خدا را حس كند ولي راه را بلد نبود؟كدامين از ما مشغله فكريش شده بوديم؟چه چيز اينگونه سرخورده اش كرده بود؟بي پناهي يا نامردي روزگار

نمي شناسمش"ولي ناراحتم كه چرا نديدمش "كه چرا....

آيا هركدام از ما اگر ميشناختيمش برايش كاري ميكرديم؟يا اينكه همانطور كه بي تفاوت از كنار خبر مرگش گذشتيم از زنده اش نيز مي گذشتيم؟.....

دور وبرت را نگاه كن...پر است از كساني كه حس تنهايي و غربت وجودشان را فرا گرفته ومن وتو هيچ نمي نگريم كه او از كدامين افق ترسناك وسرد به زندگي اش نگاه كرده بودكه اگر ديده بوديمش مي گفتيم تا عوض سردي ها سبزبودن هارا ببيند.كسي از ما به او گفت كه حتي براي ناگوارترين چيز حق ندارد زندگيش را /حق حياةش را از خودش بگيرد و اينگونه خودرا به مرز نابودي وپوچي ببرد.كسي از ما به او نگفت كه او هم خدايي دارد.خدارا نشناخت چون خدا را برايش اينچنين توصيف نكردند كه از مادر دلسوز تر واز رگ گردن به او نزديك تر است.چه كسي با او حرف زد؟چه كسي دركش كرد.چه كسي سردي دستانش را نوازش كرد؟چه كسي به نگاه غريبانه اش التيام مهرباني بخشيد.نميدانم هم اكنون در كجاي جهان بالاست.نميدانم كدامين كوير را راه پيمايي مي كند ولي از تو ميخواهم كه به هم خونت از نگاهي ومنظري مهربانانه تر از هميشه نگاه كني.

به دختر گل فروش كه در وسط خيابان التماست ميكند.

به پسر بچه كه درس نخوانده و كفش هاي تورا واكس ميزند.

به زني كه براي مخارج زندگيش همانند يك مرد

در محيط سنگ آلود اجتماع مسافر كشي ميكند.

همه اينها مثل من و تو دل دارند غرور دارند.آرزو دارند....

بياييم بيشتر به اطرافيانمان مهر بورزيم كه شايد نكند آنها هم روزي هواي خودكشي را در سر بپرورانند

اينها نصيحت نبود/كلي هم حرفهاي تكراريبود ولي لا اقل حرف دلم بود كه با تو دوستم تقسيم كردم

همين

التماس دعا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/04ساعت 4:45  توسط دينا |